تازه ترین نظرخواهی نیویورک تایمز مردم خاورمیانه : 11 سپتامبر کار سیا و موساد بود


مردم خاورمیانه در تازه ترین نظرسنجی نیویورک تایمز اعلام کردند که حادثه 11 سپتامبر کار سیا و موساد بوده است.
گزارش یک روزنامه آمریکایی حاکی است، با گذشت هفت سال از حادثه 11سپتامبر، تفکر رایج در خاورمیانه این است که این طرح دسیسه ای از سوی آمریکا و صهیونیست ها علیه اسلام بوده است.
نیویورک تایمز در شماره روز گذشته خود نوشت: «تفکر رایج در قاهره و دیگر شهرهای خاورمیانه این است که «اسامه بن لادن» رئیس شبکه القاعده نمی توانسته تنها عامل حملات 11سپتامبر باشد و اسرائیل و آمریکا اگر در اجرای این دسیسه دست نداشته باشند حتما در طرح ریزی آن دست داشته اند.»
«مایکل اسکهن» نویسنده این گزارش تأکید دارد که این نتیجه گیری، به طور رسمی در کتابی نیامده است، بلکه بعد از نشستن پای صحبت های مردم عادی در منطقه خاورمیانه، می توان به آن پی برد.
«احمد ایساب» یک مهندس 26ساله سوری که در امارات زندگی می کند به خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز گفت: «من آنچه را دولت ها و رسانه های غربی می گویند، باور نمی کنم. این امر نمی تواند درست باشد. چرا باید آنها راستش را بگویند؟ به نظر من آمریکا این کار را سازماندهی کرد تا بتواند از آن به بهانه ای برای حمله به عراق به خاطر نفت استفاده کند.»
نیویورک تایمز نوشت: «این عقیده مردم خاورمیانه نخستین ناکامی در مبارزه علیه تروریسم است. چرا که آنها در متقاعد کردن مردم خاورمیانه به این امر که آمریکا علیه تروریسم، و نه اسلام در نبرد است، ناکام بوده اند.»
این گزارش به نقل از «مشاری الذایدی» یکی از ستون نویسان روزنامه سعودی «شرق الاوسط» نوشت: «آمریکا باید نگران باشد، زیرا مردم شعارهایش در مورد تروریسم را باور نمی کنند. از این رو تلاش برای مبارزه با تروریسم از میان رفته است.»
نیویورک تایمز نوشت: «دلایل فراوانی وجود دارد که مردم این منطقه باور کنند که حملات 11سپتامبر بخشی از دسیسه علیه اسلام بود. مردم خاورمیانه بارها و بارها این گفته را تکرار کرده اند که باور نمی کنند مشتی عرب بتوانند چنان عملیاتی علیه ابرقدرتی مانند آمریکا به راه انداخته باشند. اما آنها می گویند سیاست های واشنگتن بعد از حملات 11سپتامبر بخصوص حمله به عراق نشان داد که آمریکا و اسرائیل در پس این حمله تروریستی به ساختمان تجارت جهانی و پنتاگون بوده اند.»
«محمد ابراهیم» فروشنده 36ساله در محله «بلاغ» قاهره گفت: «شاید مجریان عملیات عده ای عرب بوده اند اما فکر آن چی؟ این امر توسط آدم های دیگر، آمریکایی ها و اسرائیلی ها صورت گرفته است.»
این روزنامه نوشت: «این گفت وشنودها چنان در خاورمیانه گسترده است که کسی نمی داند برای اولین بار کجا آن را شنیده است. نخستین نکته این است که چرا یهودیان در آن روز در ساختمان تجارت جهانی حضور نداشتند. در میان مردم این اعتقاد وجود دارد که یهودیان ]صهیونیست ها[ در پس بسیاری از دردسرهایی قراردارند که آنها با آن مواجه هستند.»
سایت اینترنتی المحیط نیز در تحلیلی تحت عنوان «11 سپتامبر، دست صهیونیست ها» آورده است: «به رغم اتهامات واشنگتن علیه تشکیلات القاعده درخصوص حملات 11 سپتامبر، همچنان تردیدهایی نسبت به اساس و ماهیت وجودی این تشکیلات وجود دارد واین تردیدها حاکی از آن است که حملات 11 سپتامبر 100 درصد ساخته دست صهیونیست هاست که با آگاهی و موافقت نو محافظه کاران کاخ سفید انجام شده است.»
در این تحلیل به اظهارات «ماهر کانیاک»، یکی از عناصر برجسته سازمان اطلاعات ترکیه در روزنامه «رادیکال» چاپ آنکارا اشاره شده است که گفته بود: «تمامی حملات منسوب به القاعده توسط سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا و با آگاهی جرج بوش، رئیس جمهور این کشور انجام شده است.»
کانیاک در پاسخ به این سوال که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(سیا) از حمله به برج دوقلو و کشتار شهروندان آمریکایی چه سودی می برد، می گوید: «بوش که رئیس جمهوری تندرو با افکار و گرایش های صهیونیستی است با ایجاد جنگ های متفاوت در خاورمیانه سعی کرد تا بیشترین خدمت را به منافع اسرائیل انجام دهد و مهمترین هدف از این جنگ سیطره بر سرمایه های اسلامی جهت تحقق اهداف نومحافظه کاران و صهیونیست ها در قیمومت بر ثروت های جهان عرب و اسلام بود.»
المحیط همچنین به اظهارات تیری میسان، نویسنده فرانسوی در کتاب معروفش موسوم به «نیرنگ بزرگ» اشاره کرده که می گوید: «حملات 11 سپتامبر دسیسه و توطئه آمریکا و صهیونیست ها بود که به عنوان بهانه ای برای اجرای طرح های از پیش تعیین شده آنها از سال ها قبل برای سیطره بر منابع نفت جهان عرب انجام شد.»
این نویسنده فرانسوی می نویسد: «حوادث 11 سپتامبر دروغ بزرگ ابرقدرت ها برای تغییر طرح نقشه جهان است و تشکیلات القاعده هیچ دخالتی در این امر ندارد و بن لادن نیز ضعیف تر از آن است که بتواند چنین ضربه محکمی را به کشوری بزرگ همچون آمریکا با سیستم و سازمان های اطلاعاتی و امنیتی پیشرفته اش وارد سازد، لذا تنها خود چنین کشوری با چنین امکاناتی توانایی انجام این اقدام را دارد.»وی همچنین تعداد زیادی از مقامات برجسته آمریکایی را مسئول حملات تروریستی منسوب به القاعده دانسته است که خود را پشت رهبری پوشالی به نام اسامه بن لادن مخفی کرده اند و با پخش نوارهای ویدیویی منسوب به او و یا ایمن الظواهری، فرد شماره دو القاعده به دنبال توجیه جنگ های کاخ سفید علیه کشورهای ثروتمند نفتی همچون عراق هستند.
المحیط همچنین با اشاره به تحلیل کارشناسان می نویسد: «کشته نشدن هیچ یک از چهارهزار یهودی که در مرکز تجارت جهانی آمریکا مشغول به کار بودند وعدم حضور این افراد در روز وقوع حادثه بسیار سوال برانگیز است و نقش صهیونیست ها را در وقوع این حادثه پررنگ تر می کند.»



نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٧


بدون شرح ...

 

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٧


یازده سپتامبر: نماد خشونت عریان

(پرویز صداقت)

 

جهانی شدن، انقلاب اطلاع‌رسانی و رسانه‌ای، حرکت از نوشتار به تصویر و عریانی تصاویر همگی گویای عصر نوینی است که از واپسین سال‌های دوران جنگ سرد آغاز شده است. جهانی شدن، با فشردن و درهم‌آمیختن گزیرناپذیر فرهنگ‌ها و انسان‌ها، فاصله‌ها را از میان برداشت. «فاصله»، در مفهوم مکانی و زمانی، اکنون بسیار کم‌تر بر روابط انسان‌های سرتاسر گیتی حاکم است. حال، بسیاری از شهرهای بزرگ جهان، نمایشگاهی است از فرهنگ‌ها و نژادهای مختلف. اقلیت‌های متعدد قومی، نژادی و مذهبی در پیشرفته‌ترین گلوگاه‌های سرمایه‌داری مفهوم نوینی از حذف فاصله را به میان آورده‌اند. 

فاصله، در مفهوم جدید آن، زمان و مکان را کمرنگ ساخته و در عوض جهان را به تصویری یکجا در پیش رو تبدیل کرده و زمان گریزپا را نیز چنان فشرده که «حال»، تنها، تصویری مبهم است و مرزهای «گذشته» و «آینده» چنان درهم تنیده شده‌‌اند که تصویری آشفته از زمان‌های مختلف و مکان‌های مختلف یگانه تصویری است که از زمان حال و جهان حاضر پیش رو داریم.

فشردگی زمان و مکان در جهان معاصر و حذف فاصله‌ها به‌طبع و با توجه به همبستگی معکوس اخلاق و فاصله، باید، جهان امروز را بس اخلاقی‌تر از روزگاران پیش می‌کرد. اما آنچه در عمل شاهد هستیم پارادکس رنگ باختن ارزش‌های اخلاقی در جامعه‌‌ای است که در اصطلاح دهکدة جهانی نامیده‌اند. فشردگی زمان و مکان در دوران جدید از سویی خشونت را عریان می‌سازد و از سوی دیگر دشوار. 

اگر افراد، بر کسی ترحم می‌کنند یا مهربانی می‌کنند که او را می‌شناسند از سوی دیگر، بر کسانی نیز غبطه می‌خورند یا به رقابت برمی‌خیزند که قرابتی با آن‌ها داشته باشند. جهانی شدن با نزدیک کردن انسان‌ها و فرهنگ‌ها به یکدیگر، هر دو سوی این سکه را یکجا ارزانی کرد. غبطة ویرانگرانه‌ای که در ذهن شهروندان «جنوب» در برابر شهروندان «شمال» شکل گرفته است، حاصل همین درهم‌آمیزی فرهنگ‌ها و حذف فاصله‌هاست. در حقیقت، یازده سپتامبر تصویری از انتقام کور کشورهای جنوب و فرهنگ‌های حاشیه‌ای علیه فرهنگ متروپل و کشورهای شمال بود. آنچه زمینه‌ساز یازده سپتامبر بود، فرایند جهانی شدن و گسترش بی‌رحمانة مناسبات نوین اقتصادی میان فرهنگ‌های مختلف است. واکنش جنوب به جهانی شدن در دو سویة افراطی تجلی یافته است: در پذیرش تمام‌عیار ارزش‌های جهانی شدن یعنی لیبرال دمکراسی به اضافة بازار آزاد، یا در نفی بی‌رحمانة این ارزش‌ها. پس، فاصله میان آدمیان از میان برداشته شد، تا آنچه جایگزین شود، نه ترحم و همبستگی که جنگ رودررو و رقابت ویرانگر باشد.  

2

برخی روشنفکران، قرن نوزدهم را زیباترین قرن در تاریخ کوتاه بشریت می‌دانند. مشاهدة تاریخ به مثابه جریانی متعالی، مسیری دیالکتیکی که از طریق تضادها به وحدت می‌انجامد، تصویری است از ایدههای حاکم بر روشنفکری قرن نوزدهم. اما گذر از این ایدة قرن نوزدهمی که قرار بود سرانجام به اخلاق جهان‌شمول انسانی بینجامد به دنیای دردناک قرن بیستم گذری تلخ و حسرت‌‌بار بود.

اکنون، رویکردهای ساده‌انگارانة اخلاقی در میان نظریه‌پردازان و انقلابیون قرن بیستم به تصویری تلخ از جهانی انجامیده که پیش رو داریم. آنان، بی آن که فروپاشی اخلاق و رنگ باختن انگاره‌های انکارناپذیر اخلاقی همچون عدالت، آزادی و انسانیت را در برابر چشمان خود ببینند، به افق‌های دوردست خیره شده بودند تا با اشاره به ناکجاآباد اخلاقی مبهمی در آیندة دست‌نایافتنی، اکنونِ خود را تطهیر کنند. هگل در گفتاری پیش‌گویانه در قرن نوزدهم تاریخ را یک کشتارگاه نامید. گویا قرن بیستم به جای آن که «جریان متعالی و پیش‌روندة تاریخ» در اندیشة هگل را اثبات کند، گفتة اخیر هگل را تحقق بخشید تا دورانی بر ویرانه‌های قرن نوزدهم پی بریزد که به نام صلح و آزادی و پیشرفت، به نام قرن مذهب عاری از خرافه و سیاست عاری از جنگ، به نام قرن دانش و هنر، آغاز شود،  اما اتاق‌های گاز نازی‌ها، اردوگاه‌های کار اجباری استالین، سیاست‌های فاجعه‌بار مائو، استعمار عریان جهان سوم، بمباران کره، برگرداندن ویتنام و کامبوج به دوران پیش از تاریخ، و لشکر دیکتاتورهایی را در پیش داشته باشد که بر جای استعمارگران می‌نشستند. 

‌بنای عظیم تاریخ قرن نوزدهم در شعله‌های جنگ اول جهانی ویران شد، این قرن جدید در نیمة نخست به صراحت از لیبرالیسم به اقتدارگرایی و فاشیسم منتهی شد. یکباره، در عمل، رویاهای دمکراتیک و تساوی‌طلبانة روشنگری انکار شد و اقتدارگرایی راه را برای بربریتی نوین گشود. حذف خشونت که شاید رویای عصر روشنگری بود جای خود را به خشونتی تمام‌عیار داد که برگ‌برگ تاریخ قرن بیستم را با خون نوشت.

در نیمة دوم قرن بیستم شاید خشونت فراگیر و جهان‌گیر نیمة نخست، جای خود را به تهدید دایمی خشونت (شمشیر داموکلس جنگ سرد) و خشونتی بنیادی در کشورهای جنوب و رابطة شمال – جنوب داد. اما دهه‌های پایانی قرن بیستم آنگاه که از سویی، جهان تکیه‌گاه‌های پیشین خود را از دست داد و به آغاز دوبارة ناپایداری و بحران روی آورد. به رغم جایگزینی دولت‌های مشروطه و شبه‌مشروطه به جای رژیم‌های اقتدارگرا، ارزش‌های اخلاقی و زندگی انسان‌ها و حرمت آنها، جایی درخور در نظام‌های کشورها و نیز در بحران روابط شمال – جنوب پیدا نکرد.

در عوض، در واپسین سال‌های قرن بیستم نیز این بربریت بود که همچنان پیش می‌تاخت. کشتار و تصفیة قومی و نژادی در یوگسلاوی سابق، پدیدة طالبان در افغانستان و گسترش بنیادگرایی، نمادهایی از این بربریت در واپسین سال‌های سدة بیستم است.

قرنی که از ایده‌ئولوژی‌های روشنگری نیرو می‌گرفت با جنگ جهانی اول شکل گرفت و با کشتارهای قومی در یوگسلاوی سابق پایان یافت. راستی تکلیف قرن بیست و یکم چیست که از بستر نظریه‌های برخورد فرهنگ‌ها و نیز تروریسم و «جنگ علیه تروریسم» بربالیده است؟ قرنی تازه که در این پنج سالی که از آن می‌گذرد لحظه لحظه، آکنده از بوی مشمئزکنندة خون است.

 

3

یازدهم سپتامبر، آغاز موج جدیدی از خشونت کم‌وبیش در سرتاسر جهان بود که این‌بار، عریان در برابر چشمان همه، قرار داشت. نمایش عریان خشونت را برتری جامعة مدرن به پنهانکاری خشونت در جوامع ماقبل مدرن برشمرده‌اند. در حقیقت، موج خشونتی که جهان را از آغاز سدة بیستم درنوشته در قرن بیست‌و‌یکم و به خصوص از یازده سپتامبر بدین سو با فشردگی و عریانی وصف‌ناپذیری، استمرار یافته است.

زبان خشونت از همة زبان‌ها روشن‌تر است و جایی برای ابهام و دوپهلوگویی باقی نمی‌گذارد. توسل به زبان خشونت نشان‌دهندة شکست زبان‌های دیگر در پیشبرد ارتباطات است. خشونتی که لحظه به لحظه تاریخ قرن بیست و یکم را از خود انباشته و بوی مرگ را بر جهان حاکم ساخته، قبل از هر چیز، نشانگر استمرار بحران جهانی شدن و بحران روابط شمال – جنوب و بحران هویت شهروندان این دهکدة جهانی است. پایان جنگ سرد، آغاز دوران جدیدی برای صلح و آزادی نبود. آغاز جنگی جهنمی بود که دیگر جبهه‌ای نداشت. بحران کنونی که نشان می‌دهد دنیای ناهمگون فعلی، توان ارتباط و همزیستی را از شهروندانش سلب کرده است. غبطه و حسرت جنوب نسبت به شمال و بی‌رحمی شمال در گسترش جهانی‌سازی و یکسان ساختن انگاره‌ها، رفتارها و فرهنگ‌ها ما را اینک، شاید، در برابر یکی از بحرانی‌ترین فصول تاریخ قرار داده است: خشونتی عریان در برابر همة مردم. خشونتی جاری که دیگر علت خود را به فراموشی سپرده، راه خود را می‌رود و از هیچ‌کس فرمان نمی‌برد.

پس شاید حذف فاصله‌ها این بار زمینه را برای حذف اخلاق فراهم آورده است. غبطه، رقابت ویرانگر و تباهی اخلاق، پیامدهای دنیای فشرده و بی‌فاصلة کنونی است.

یازده سپتامبر واقعه‌ای نفس‌گیر، حیرت آور و دهشتناک و نمادی صریح از حذف اخلاق است و ما در دنیای پس از یازده سپتامبر در برابر این واقعیت قرار گرفته‌ایم که آیا اخلاق در مفهوم محض آن و با ایده‌هایی همچون آزادی و عدالت و حرمت انسان‌ها اصلاً دست‌یافتنی است؟ آیا نباید بار دیگر به آرمان‌های عصر روشنگری و دیدگاه اخلاقی الهام‌بخش این دوران بازگردیم تا شاید حذف خشونت که رویای این دوران بود بار دیگر امیدبخش شهروندان دهکدة جهانی باشد؟

 

منابع:

محمدرضا نیکفر، خشونت، حقوق بشر و جامعة مدنی، طرح نو، 1378

اریک هابربام، عصر نهایت‌ها، ترجمة نشر آگه، 1380

باربارا تاکمن، برج فرازان، ترجمة عزت الله فولادوند، نشر علمی، 1380

اخلاق و فاصله، ترجمة پرویز صداقت، فرهنگ توسعه، 1374

 

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٧


چارت تشکیلاتی چندملیتی القاعده

پس از سقوط آخرین پایگاه القاعده، این سازمان وارد مرحله جدیدی شد که مهم‌ترین ویژگی آن فعالیت‌های زیرزمینی و مخفیانه است. القاعده دردوره اول فعالیت خود، سیر صعودی داشته و از دسته‌ای محلی به شبکه‌ای جهانی توسعه یافته در دوره دوم فعالیت این سازمان - که از پس از ۱۱ سپتامبر تاکنون را دربر می گیرد- این سازمان به یک سازمان فرامنطقه‌ای تبدیل شده است. مقاله حاضر، سیر تاریخی تولد القاعده، فعالیت‌های این سازمان، همچنین چارچوب ساختار هرمی و حوزه‌های فعالیت آن را مورد بحث و بررسی قرار داده است.  با سقوط آخرین پایگاه القاعده در کوه هاى تورابوراى افغانستان (اواخر دسامبر ۲۰۰۱) سازمان القاعده اسامه بن لادن، وارد مرحله جدیدى شد که عمده‌ترین ویژگى آن، محافظه‌کارى و فعالیت کاملاً مخفیانه و زیرزمینى است. شرایطى که در واقع تابع روند روزافزون جنگ جهانى علیه تروریسم پس از ۱۱ سپتامبر است.

تاکنون بسیارى از رهبران بلندپایه القاعده ترور یا بازداشت شده اند و اموال آنان مسدود گردیده است و این سازمان نتوانسته است آسیب‌هاى وارده بر خود در نیمه اول سال
۲۰۰۲ را ترمیم کند ؛ با این حال در برنامه‌ریزى سلسله عملیات تروریستى در ده کشور و سه قاره جهان، موفق بوده است. این موفقیت به شکل ایجاد پنج موج پیاپى بمب‌گذارى به شیوه اى بوده است که معمولاً در القاعده سراغ داریم. حملاتى پیاپى با هدف قرار دادن جمعیتى انبوه و همزمان در چند کشور جهان.   موج اول حملات تروریستى القاعده پس از حوادث ۱۱ سپتامبر (۲۰۰۱) در سه کشور یمن، کنیا و اندونزى صورت گرفت (اکتبر و نوامبر ۲۰۰۲).
موج دوم نیز در دو کشور عربستان و مراکش به وقوع پیوست.
موج سوم در عراق و مالزى (آگوست
۲۰۰۳).
موج چهارم در عراق و عربستان (نوامبر
۲۰۰۳) به راه افتاد.
پنجمین موج نیز ترکیه، اسپانیا، ایران و باز هم عراق (
۲۰۰۳) را در برگرفت.
تردیدى و جود ندارد که تمامى عملیات‌هاى فوق توسط القاعده صورت گرفته است زیرا نگاهى گذرا به سلسله عملیات‌هایى که از زمان انفجارهاى نایروبى و دارالسلام (آگوست
۱۹۹۸) تا حملات ۱۱ سپتامبر (۲۰۰۱) روى داده است نشان مى‌دهد که ویژگى عمده عملیات‌هاى القاعده، در همزمانى انفجارها و انتخاب مکان‌هاى مملو از جمعیت است. نمود عینى این شیوه در سلسله عملیات‌هاى این سازمان از نایروبى تا مادرید قابل ردیابى است. بنابراین باید به این واقعیت اذعان داشت که؛ اقدامات امنیتى تاثیر چندانى در کاهش قدرت مانور این سازمان نداشته است و سقوط تورابورا در افغانستان و مجبور بودن رهبران این سازمان براى مخفى ماندن از انظار عمومى، مانع از انجام عملیات‌هاى گسترده در سراسر جهان نگردیده است. اثبات ارتباط میان القاعده با عملیات‌هاى فوق‌الذکر، نشانگر آن است که ساختار تشکیلاتى، شکل کلاسیک هرم قدرت و شیوه مدیریت شبکه در این سازمان، موفق به سازگارى با محیط و شرایط امنیتى پس از ۱۱ سپتامبر شده است.

اکنون این سئوال مطرح مى‌شود که ماهیت القاعده در سال هاى پس از
۱۱ سپتامبر دچار چه تحولاتى شده است؟ به عبارت دیگر کشورها و سازمان‌هاى ضدتروریستى جهان اسلام و غرب در مواجهه با سازمانى که اکنون در قالب یک «شرکت تروریستى چندملیتى» منشعب از القاعده و سازگار با شرایط امنیتى جدید درآمده است، چه خواهند کرد؟ کارشناسان مبارزه با تروریسم با مقایسه تحولات ریشه‌اى که القاعده از زمان سقوط پایگاه تورابورا در افغانستان، تاکنون ـ در سطح سازمانى - با آن روبه‌رو شده‌اند و نیز با ارزیابى فعالیت‌هاى پیشین این سازمان ـ که از سودان شروع و در افغانستان تداوم یافت ـ به این نتیجه رسیده‌اند که القاعده طى دوره اول فعالیت خود در سیر صعودى از دسته‌اى محلى به سازمانى جهانى با شبکه پیچیده عنکبوتى و بین قاره‌اى توفیق یافته است. دوره دوم فعالیت القاعده ـ که از حملات ۱۱ سپتامبر تاکنون را دربر مى گیرد ـ دوره اى است که طى آن سازمان اسامه بن لادن تبدیل به سازمانى فرامنطقه‌اى شد. سازمانى که براى برنامه‌ریزى و اجراى عملیات بر وحدت و تمرکز فرماندهى تاکید داشت. در چنین ساختارى این احتمال وجود داشت که با هدف قرار دادن راس هرم، کل تشکیلات فرو ریزد اما تحولات جدید امنیتى باعث شد که این سازمان جهانى، ساختارى جدید، منعطف و پیچیده پیدا کند. ساختارى که در آن چندین شعبه مستقل و چندملیتى از راس سازمان منشعب گردیده و با وجود هماوایى با اهداف کلى سازمان، ساختارى خوداتکا و مستقل در طراحى و اجراى عملیات هاى تروریستى داشته باشد. ساختارى که با مفهوم سنتى کار تشکیلاتى ـ که معمولاً هرمى شکل است ـ کاملاً متفاوت باشد.

ـ سازمان تروریستى چندملیتى

دوران جنینى القاعده در سودان طى شد. در آن زمان اسامه بن لادن و هم پیمانانش از سازمان «الجهاد» مصر با مجاهدان مشهور به «افغان هاى عرب»، القاعده را در قالب سازمانى بزرگتر و پیچیده تر به نام «جبهه جهانى علیه یهودیان و صلیبی‌ها» سازماندهى مى‌کردند. فعالیت سازمان جدید تا زمان اعلام موجودیت خود در سال
۱۹۹۴ نمود چندانى نداشت. نقطه عطف تاریخ این سازمان، زمانى بود که جنگجویان عرب این سازمان ـ که اینک القاعده نام گرفته بود ـ به افغانستان مهاجرت کردند و قبایل پشتون این کشور، میزبان این سازمان گردیدند. قبایل پشتون بعدها در قالب حکومت طالبان، قدرت را در افغانستان به‌دست گرفتند و نظام بنیادگرا و مستبد آنها از سپتامبر ۱۹۹۶ بر کشور افغانستان استیلا یافت. القاعده با حمایت همه‌جانبه طالبان که به‌مدت پنج سال ـ از سپتامبر۱۹۹۶ تا دسامبر ۲۰۰۱ ـ به‌طول انجامید، در توسعه تشکیلاتى خود و نیز ساماندهى «جهاد بین‌المللى» توفیق یافت و توانست پایگاه‌هاى متعددى را در سرتاسر افغانستان دایر کند. این پایگاه‌ها شامل ۴۸ مرکز آموزشى و۳۰ هزار داوطلب بود که ۱۸ هزار تن از آنها عضو رسمى القاعده بودند و به شکل مستمر در پایگاه ها حضور داشتند. مابقى این نیروها نیز پس از طى دوران آموزشى در پایگاه‌هاى القاعده به سازمان‌هاى جهادى محلى مى‌پیوستند، ضمن آنکه رابطه خود را با القاعده حفظ کرده بودند. در واقع این افراد بازوهاى لجستیک القاعده در انجام عملیات‌هاى تروریستى بین‌المللى محسوب مى‌شوند.  طى تحقیقاتى که توسط «المجله» در مورد عملیات‌هاى القاعده ـ و یا آن دسته از عملیات‌هایى که به این سازمان نسبت داده مى‌شود ـ صورت گرفته است، مشخص شد که از نیمه دوم دهه نود تا ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱دامنه این عملیات‌ها ۲۴ کشور را در بر گرفته است. عملیات‌هایى که القاعده زیر نظر «واحد عملیات‌هاى برون مرزى» به رهبرى«ابوزبیده» و «خالد شیخ محمد»و با حمایت ۴۰ گروه جهادى محلى که پیشتر در افغانستان آموزش دیده بودند، صورت داده است. این مسئله نشان مى‌دهد که القاعده در تشکیل نیروى تروریستى بین‌المللى که در پنج قاره جهان منتشر شوند و قادر به انجام عملیات‌هایى شبیه عملیات‌هاى تروریستى دهه شصت و هفتاد باشند، توفیق چشمگیرى یافته است. همچنان که برخى گروه‌هاى تروریستى دهه‌هاى شصت و هفتاد از حمایت کشورهاى اردوگاه شرق سابق و پایگاه‌هاى نظامى آن برخوردار بودند. افغانستان دوران طالبان نیز به مثابه پایگاه اصلى القاعده عمل مى‌کرد. نقطه‌اى که به‌عنوان پایگاه مرکزى القاعده بر برنامه‌ها و عملیات‌هاى شبکه‌هاى زنجیره‌اى این سازمان در سراسر جهان نظارت مى‌کرد. با سقوط طالبان، تداوم فرماندهى شبکه هاى زنجیره اى القاعده در سراسر جهان به شکل سامانه «تمرکزگرا» و« وحدت فرماندهى» امکان پذیر نبود و رهبران این سازمان مجبور شده بودند که از دید عموم پنهان بمانند ضمن آنکه بسیارى از آنان در حملات جنگنده هاى آمریکایى از بین رفته و یا به اسارت درآمده بودند. در کل، فشار امنیتى فراوانى بر این سازمان و زیرمجموعه‌هاى آن وارد آمده بود.

ـ چالش سرنوشت‌ساز

با سقوط طالبان، سازمان القاعده در جهت سازگارى با شرایط جدید با دو چالش سرنوشت‌ساز مواجه گردید. چالش اول پراکندگى جنگجویان القاعده بود. جنگجویانى که پیشتر در محیط امن افغانستان گرد هم آمده بودند و اکنون ضرورى بود که سران القاعده آنان را از گزند نیروهاى امنیتى که در تعقیب آنان بودند، مصون بدارند و با تجدید سازماندهى، آنان را براى انجام عملیات به کشورهاى مختلف جهان اعزام کنند. القاعده در مواجهه با این چالش جدید تا حدود زیادى موفق بوده است زیرا به‌دنبال حملات و فشارهایى که ایالات متحده پس از تهاجم
۱۱ سپتامبر علیه القاعده صورت داد، سه هزار تن از ۱۸ هزار جنگجویى که در پایگاه‌هاى القاعده (افغانستان) مستقر بودند، در بمباران‌هاى جنگنده‌هاى این کشور، کشته شدند و ۱۲۰۰تن از آنان نیز به اسارت نیروهاى آمریکایى درآمده‌اند. نیمى از این تعداد نیز به زندان‌هاى گوانتانامو انتقال یافته‌اند و نیم دیگر در مراکزى که هنوز آمریکایى‌ها مکان آنها را افشا نکرده‌اند، نگهدارى مى‌شوند. ۱۴ هزار جنگجوى باقى مانده نیز موفق به فرار شده و در مکان‌ِهاى امنى استقرار یافته‌اند. بنابراین مى‌توان گفت به‌رغم خسارت‌هاى فراوان القاعده در حفظ نیروهاى خود و مواجهه با چالش اولى که از آن سخن به میان آمد، موفق بوده است.

از جمله نیروهایى که القاعده همچنان آن را حفظ کرده «گردان
۵۵ » است که متشکل از ورزیده‌ترین جنگجویان القاعده است. این نیروها که دوره‌هاى فشرده رزمى را پشت سر گذاشته‌اند، مسئولیت حفاظت از اسامه بن لادن و دستیاران وى را برعهده دارند. نیروهاى «گردان ۵۵»، اکنون در قلمرو قبایل پشتون در مرز پاکستان استقرار یافته‌اند. فرماندهى این گردان برعهده فردى مصرى‌تبار به‌نام «مدحت مرسى» است که به «ابوخباب» مشهور است. باقى مانده القاعده نیز به دلایل امنیتى و براى حفظ ارتباط با شاکله اصلى این سازمان بر اساس ملیت خود، در سراسر جهان منتشر شده اند کما اینکه «مولوى جواد ابراهیم باراشا» در مصاحبه اى که همکارمان؛ «محمود خلیل» با او داشت، توضیح داد که چگونه وى به جنگجویان القاعده براى گریختن از چنگ سازمان‌هاى اطلاعاتى آمریکا یارى رسانده است و زمینه را براى بازگشت مخفیانه آنان به کشورشان و حفظ ارتباط با القاعده فراهم کرده است.

چالش دومى که القاعده در راستاى سازگارى با شرایط جدید پس از
۱۱ سپتامبر با آن مواجه بود تعیین رهبران جدید و بیعت کردن با آنان بود. این امر باید به گونهِ‌اى صورت مى‌گرفت که مشکل امنیتى براى این رهبران و هوادارانش ایجاد نشود و شرایطى به وجود آید که رهبران جدید پس از فروپاشى قدرت سازمان، در «بهشت افغانستان» باردیگر رابطه عملیاتى خود با جنگجویان القاعده را ـ که در سرتاسر جهان پراکنده شده‌اند ـ از سر گیرند. این امر در دو مرحله صورت گرفت.

القاعده در پی تجدید ساختار خود پنج حوزه مستقل را سازماندهی کرد که بدون نیاز به فرماندهی هرمی شکل سابق در ضمن ارتباط با فرماندهی مرکزی مستقل عمل می‌کند.
مرحله اول که از زمان سقوط تورابورا تا پایان تابستان
۲۰۰۲ به طول انجامید و طى آن تلاش شد به جاى افراد کشته یا به اسارت گرفته شده اى که قبل از ۱۱ سپتامبر در هرم قدرت سازمان، منصب مهمى داشتند، فرماندهان جدیدى منصوب شوند.

در مرحله دوم که از اواخر تابستان
۲۰۰۲ شروع مى شود، القاعده با تشکیل ۵ حوزه مستقل که هرکدام داراى ساختار رهبرى و عملیاتى مستقل و منابع مالى محلى هستند، به کار خود ادامه مى‌دهد. این حوزه‌هاى مستقل دیگر نیازى به تبعیت از مرکز ندارد و بر خلاف گذشته که براى انجام عملیاتِ‌ها و تامین مالى به‌طور مستمر با حوزه مادر و رهبرى مرکزى در ارتباط بودند، عمل مى‌کنند. در خلال مرحله اول، تعیین رهبران جدید القاعده در چارچوب ساختار هرمى این سازمان به شکل ذیل صورت گرفت:

الف) در پى حمله هوایى آمریکا به مخفیگاه «محمدعاطف ابوحفص مصرى» در حومه کابل که به مرگ وى منجر شد(دسامبر
۲۰۰۱) «سیف العدل» ـ هموطن وى ـ به سمت فرماندهى شاخه نظامى القاعده منصوب شد.

ب) در پى بمباران مقر «نصر فهمى نصر» (محمد صلاح)، «رمزى بن الشیبه» به سمت مسئول واحد تامین منابع مالى شاخه‌هاى برون مرزى القاعده منصوب شد.

ج) پس از دستگیرى «ابو زبیده»؛ مسئول اجراى عملیات‌هاى برون مرزى القاعده، در لاهور پاکستان (
۲۰۰۲) «خالد شیخ محمد» جایگزین وى شد.

د) رمزى بن الشیبه، مسئول شاخه جنگ‌هاى دریایى به‌جاى «خالد توفیق العطاش»، فرمانده عملیات نظامى علیه ناو آمریکایى «کول» در بندر عدن بود که در آوریل گذشته به دست نیروهاى آمریکایى به قتل رسید. رمزى بن الشیبه مسئولیت جدید را با حفظ سمت مسئول تامین منابع مالى عملیات‌هاى برون مرزى عهده‌دار شد. بن الشیبه در
۱۱ سپتامبر ۲۰۰۲ طى عملیات مشترک نیروهاى امنیتى پاکستان و آمریکا در کراچى دستگیر شد. پس از دستگیرى بن الشیبه دقیقاً مشخص نشد که این دو سمت حساس را چه کسى عهده‌دار شده است. تا مدت‌ها کارشناسان معتقد بودند که دلیل مخفى نگه داشتن هویت وى، شرایط سخت امنیتى و اهمیت بالاى سمت‌هاى مزبور در اجراى عملیات‌هاى نظامى علیه اهداف تجارى، نظامى و نفتى در دریاها است. تا اینکه شش ماه پس از بازداشت رمزى بن الشیبه، «خالد شیخ محمد» (۲۸ فوریه ۲۰۰۳) به اسارت نیروهاى آمریکایى درآمد و در جریان بازجویى هاى نیروهاى امنیتى آمریکا از ساختار جدید تشکیلاتى القاعده پرده برداشت، بدین ترتیب آشکار شد که القاعده در پى تجدید ساختار پنج حوزه جهادى مستقل توفیق یافته است، ساختارى جدید که به نیروهاى مرتبط با این سازمان اجازه داده است که بدون نیاز به فرماندهى هرمى شکل سابق در ضمن ارتباط با فرماندهى مرکزى، مستقل از آن عمل کرده و تا حدودى از تعقیب و گریز امنیتى رهایى یابد. وقتى خالد شیخ محمد به اسارت درآمد، القاعده چندان دچار مشکل نشد زیرا بلافاصله شاخه جدید و مستقلى به شکل خودکار جایگزین شبکه اى شد که توسط او رهبرى مى‌شد. اکنون القاعده در سراسر جهان داراى پنج حوزه عملیاتى مستقل است. در این ساختار جدید فقط رهبران اصلى این پنج حوزه، آن هم به شکل مشورتى با یکدیگر در ارتباطند بدون آنکه هر حوزه نیاز به حوزه دیگر داشته باشد. این پنج تن عبارتند از:

اسامه بن لادن، موسس و رهبر سازمان
ایمن الظواهرى نفر دوم سازمان
مصطفى احمد الحساوى مشهور به «شیخ سعید»، مسئول امور مالى و در عین حال ناشناس ترین عضو القاعده زیرا اطلاعات سرویس هاى امنیتى در مورد او بسیار کم است.
ابومحمد المصرى، وى شخصیتى مرموز و پیچیده و مسئول امور تبلیغاتى القاعده است. المصرى این کار را در پایگاه «خوست شمالى» انجام مى داد ولى پس از سقوط طالبان به همراه اسامه بن لادن و ایمن الظواهرى، زندگى مخفیانه اى در پیش گرفت. کارشناسان اطلاعاتى معتقدند که نوارهاى ویدیویى بن لادن توسط او ضبط و منتشر می‌شود.
مدحت مرسى، مشهور به «ابوخباب»، مسئول پیشین، واحد «تحقیقات و ساخت سلاح‌هاى شیمیایى». او اکنون فرمانده «گردان
۵۵» است. این گردان مسئولیت حفاظت از اسامه بن لادن را بر عهده دارد.
نکته مهم در مورد عملکرد این رهبران پنجگانه این است که آنها وظایف فرماندهى خویش را به شکل روزانه و مستقیم انجام نمى‌دهند، بلکه عملکردى همچون شرکت هاى چند ملیتى دارند بدین معنا که؛ با تعیین اهداف کلى استراتژیک، طراحى و اجرا را بر عهده زیرمجموعه‌هاى خود مى‌گذارند تا آنها با صلاحدید خود و مدنظر داشتن ضرورت‌ها و اولویت‌هایى که در هر مرحله صلاح مى‌دانند عمل کنند.

حوزه‌هاى پنج‌گانه

تا آنجایى که از اسناد و مدارک به‌دست مى‌آید، فرماندهان هر حوزه اختیارات کاملى دارند و ضمن ارتباط مشورتى با رهبران اصلى با شبکه هاى مستقل محلى نیز مرتبطند. توزیع جغرافیایى این حوزه‌هاى پنج‌گانه به شکل ذیل است:

۱ـ حوزه هند و پاکستان

شامل پاکستان، هند و افغانستان. فرماندهى این حوزه بر عهده «امین الحق» مشهور به «مجاهد خالص» است که بر فعالیت‌هاى چهار شبکه جهادى محلى نظارت دارد. این شبکه‌ها عبارتند از:

«سپاه محمد» به فرماندهى «مولوى مسعود ازهر».
«جنبش مبارزان کشمیرى» به فرماندهى «سید صلاح الدین».
«جماعت اسلامى کشمیر» به فرماندهى «عبدالرشید الترابى».
۲ـ حوزه منطقه آسیاى مرکزى

شامل ازبکستان، چچن، گرجستان و جنوب چین، فرماندهى این حوزه برعهده «طاهر یولداشیف» است که بر چهار شبکه محلى ذیل نظارت دارد:

«جنبش اسلامى ازبکستان»، که خود یولداشیف موسس آن است.
«سازمان مجاهدین عرب چچن»، موسس این سازمان «امیر خطاب» بود که پس از کشته شدن وى، «ابوالولید عبدالعزیز الغامدى» فرماندهى سازمان را برعهده گرفت.
«شبکه التوحید والجهاد» در منطقه «بنکیسى» گرجستان به فرماندهى «ابوالعطیه».
«جنبش اسلامى اویغورها» که در استان زین جیانگ چین استقرار یافته و «اوجیماندى عباس» فرماندهى آن را بر عهده دارد.
۳ـ حوزه جنوب شرق آسیا

شامل اندونزى، مالزى و فیلیپین. قبلاً «رضوان عصام الدین» مشهور به «حنبلى» از سوى القاعده به سمت فرماندهى این حوزه انتخاب شده بود که پس از دستگیرى وى در تایلند (آگوست
۲۰۰۲) نزدیک‌ترین فرد به وى؛ سرهنگ «سومیرو» مشهور به «ذوالقرنین» زمام امور را به دست گرفت. وى هم اکنون بر پنج گروه محلى ذیل نظارت دارد:

«جماعت اسلامى اندونزى» موسس این گروه «ابوبکر بابشیر» است که به دلیل کهولت سن در سال
۱۹۹۴ رهبرى را به حنبلى واگذار کرد. پس از بازداشت حنبلى نیز فردى به نام «ذوالمتین» که به «نابغه» مشهور و از نزدیکان وى است، رهبرى این گروه را برعهده گرفت. «نابغه» همان کسى است که در اکتبر ،۲۰۰۲ عملیات بمب گذارى «بالى» را برنامه ریزى و هدایت کرد.
گروه «سرباز جهادى» اندونزى به رهبرى «جعفر ابوطالب».
«جماعت اسلامى مالزى» به رهبرى «یزید صفعت».
«جنبش ابوسیاف» فیلیپین به رهبرى «عبدالرزاق جنجلانى» مشهور به«ابو صبایا».
«جبهه اسلامى آزادیبخش مورو» به رهبرى «اوستافا زاریف گولابى».
۴ـ حوزه خاورمیانه و خلیج فارس

شامل عربستان، یمن، کویت، عراق، اردن، ترکیه و لبنان. در ابتدا «عبدالرحیم الناشرى» از سوى القاعده به سمت فرماندهى این حوزه منصوب شد اما پس از دستگیرى وى در امارات توسط CIA (سپتامبر
۲۰۰۲)، «سالم طالب سنان الحارثى» مشهور به «ابوعلى» رهبرى حوزه را بر عهده گرفت. ابوعلى در نوامبر ۲۰۰۳ با موشک هواپیماهاى بى سرنشین آمریکایى موسوم به «پریداتور» در یمن به قتل رسید و «محمد حمدى الاهدل» جایگزین وى شد. هنوز مشخص نیست که آیا «الاهدل» در درگیرى با حکومت یمن در استان «ابین» کشته یا مخفى شده است. با این حال برخى کارشناسان معتقدند که فردى مراکشى به‌نام «عبدالکریم المجاطى» جایگزین وى بوده است. المجاطى جزء افراد تحت تعقیب نیروهاى امنیتى عربستان بود و بنا بر برخى اطلاعات به دست آمده، وى در انفجارهاى ترکیه دست داشته است و عضو اصلى شبکه «ساماندهى داوطلبان اروپایى جهاد در عراق» بوده است. وى همچنین بر حوزه غرب عربى و مدیترانه نظارت دارد و با انفجارهاى دارالبیضا (مه ۲۰۰۲) و مادرید (مارس ۲۰۰۴) مرتبط بوده است. المجاطى در پى تعقیب و گریز با نیروهاى امنیتى عربستان به همراه ۱۴ تن از همرزمانش (آوریل ۲۰۰۵) به قتل رسید. هنوز مشخص نیست که چه کسى جانشین وى شده است.حوزه‌اى که المجاطى فرماندهى آن را برعهده داشت؛ با داشتن ۳ گردان رزمى و زیرشاخه هاى آن، یکى از بزرگترین واحدهاى عملیاتى است و دامنه آن کل منطقه خلیج فارس به ویژه عربستان، یمن و کویت را در بر مى گیرد. این حوزه بر پنج شبکه محلى ذیل نظارت دارد:

«انصارالقاعده در جزیره العرب»؛ این عنوانى است که هسته‌هاى سعودى القاعده بر خود گذاشته‌اند. رهبر این گروه «یوسف العییرى» بود که در ژوئیه
۲۰۰۲ به قتل رسید. «عبدالعزیز عیسى المقرن» مشهور به «ابوهاجر»- جایگزین وى- نیز کمى پس از وى کشته شد. پس از ابوهاجر، «سعود بن حمود العتیبى» رهبر انصار القاعده شد. این سازمان در حمله انتحارى به ناو آمریکایى «کول» و نفتکش فرانسوى «لمبورگ» در سواحل یمن (اکتبر ۲۰۰۰ و ۲۰۰۲) دست داشته است. سعود العتیبى در عملیات اخیر نیروهاى امنیتى عربستان به قتل رسید.
سازمان «سلفیون کویت» به رهبرى «خالدبن عیسى السلطان».
«ارتش عدن ابین» به رهبرى «طارق الفضلى».
«انصارالقاعده» در یمن به رهبرى «محمد ابوغیث».
شعبه دوم این حوزه صرفاً بر عراق متمرکز شده است و داراى سه سازمان جهادى هم پیمان با القاعده است که عبارتند از:

«جماعت توحید و جهاد» به رهبرى «ابومصعب الزرقاوى».
«جنبش انصارالاسلام» به رهبرى «ملا کریکار».
«ارتش انصار السنه در عراق» به رهبرى «ابوعبدالله حسن بن محمود».
در واپسین روزهاى دسامبر
۲۰۰۴ اسامه بن لادن در نوارى ویدیویى اعلام کرد که ابومصعب الزرقاوی ـ اردنى تبار ـ را به سمت فرماندهى کل تمامى سازمان‌هاى جهادى عراق موسوم به «جهاد در سرزمین رافدین» منصوب کرده است. شعبه سوم این حوزه نیز شامل اردن، لبنان و ترکیه است و سه گروه ذیل را دربر مى‌گیرد:

«جنبش سلفیه اردنى» به رهبرى «ابومحمد المقدسى» که پدر معنوى الزرقاوى است و هم اکنون در زندان «السویقه» اردن به سر مى برد.
«عصبه الانصار» لبنان به رهبرى «عبدالکریم السعدى» مشهور به «ابومحجن».
«جبهه اسلامى سواران شرق بزرگ» در ترکیه به رهبرى «حبیب آقداش».
۵- حوزه غرب عربى و مدیترانه

شامل
۱۱ دولت اروپایى و شمال آفریقا (آلمان، فرانسه، بریتانیا، هلند، بلژیک، ایتالیا، اسپانیا، الجزایر، تونس، مراکش و لیبى). در ابتدا عبدالکریم المجاطى، مغز متفکر انفجارهاى دارالبیضا رهبرى این حوزه و نظارت بر گروه‌هاى زیرزمینى ترکیه و مادرید را بر عهده داشت.
تنها مدرکى که باعث مى‌شود فرض انتصاب رهبرى جدید براى این حوزه قوت بگیرد، نوار ویدیویى القاعده در مورد انفجارهاى مادرید است، زیرا در این نوار با رهبر ناشناس جدیدى که به‌عنوان رهبر القاعده در اروپا و با نام «ابودجانه افغانى» معرفى گردید تجدید بیعت شد. البته بیشتر کارشناسان در صحت این خبر تردید جدى دارند.

در این حوزه
۱۱ گروه جهادى وجود دارند که با یکدیگر رابطه بسیار نزدیکى دارند و در تمام کشورهاى فوق‌الذکر شعبه فعال دارند. این گروه‌ها عبارتند از:

«جماعت سلفیه دعوت و قتال الجزایر» به رهبرى «ابو مصعب عبدالودود». وى سومین فردى است که پس از «حسن حطاب» موسس گروه و جانشینش «نبیل صحراوى» مشهور به «ابوابراهیم مصطفى» (در آگوست گذشته ترور شد) از سوى القاعده به سمت فرماندهى گروه منصوب شد.
«جناح سلفیه الجهادیه» مراکش، رهبر معنوى این گروه «محمد الفیزازى» است که پس از انفجار هاى دارالبیضا به
۲۰ سال زندان محکوم شد.
«سازمان صراط المستقیم» مراکش به رهبرى«میلودى زکریا».
«جماعت هجرت و تکفیر» مراکش به رهبرى «داوود مخملى».
جماعت اسلامى جنگجویان» مراکش که توسط عبدالکریم المجاطى تاسیس شد. اخیراً سازمان مبارزه با تروریسم مراکش، «محمد الکربوزى»- پناهنده ناراضى مراکش در لندن را به عنوان رهبر جدید این سازمان معرفى کرد اما وى به شدت این اتهام را رد کرده است.
«جماعت اسلامى جنگجویان لیبى». این گروه توسط «محمد بن فاضل» تاسیس شد و اکنون رهبرى آن به «عبدالله الصادق» سپرده شده است.
«جماعت اسلامى جنگجویان تونس» به رهبرى «طارق معروفى» به شعبه‌هاى خود در بلژیک و ایتالیا نظارت دارد. معروفى اکنون در بروکسل زندانى است.
«سازمان سنت و الجماعه تونس» به رهبرى «نزار طرابلسى» که او نیز در بروکسل زندانى است. این سازمان بر شعبهِ‌هاى بلژیک و هلند نظارت دارد.
«جبهه اسلامى تونس» به «رهبرى على بن طاهر» که اکنون در تونس زندانى است.
«سازمان انصار شریعت» در لندن به رهبرى «ابوحمزه مصرى».
سازمان «المهاجرون» به رهبرى «عمر بکرى محمد».
منبع: المجله
 

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧


 

این وبلاگ متعلق به ۱۱سپتامبر می باشد

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦


ائتلاف القاعده و نیروهای آمریکایی در عراق


    هم پيماني واشينگتن و القاعده به گونه اي آشكار است كه روزنامه آمريكايي « كريستين ساينس مانيتور » در يكي از شماره هاي خود به صراحت از ائتلاف عوامل سابق شبكه القاعده در عراق با نيروهاي آمريكايي خبر داد
در زمان حاضر آمريكا و القاعده در اكثر حوادث تروريستي جهان اسلام تعاملي نزديك و تنگاتنگ دارند به طور يكه آمريكا به بهانه حضور القاعده به كشوري حمله مي كند و القاعده به بهانه حضور آمريكا در منطقه اي اردو مي زند جالب اينجاست كه اين دو در حقيقت جز بهانه هيچ كاري به دست يكديگر نمي دهند و آسيبي به هم نمي رسانند. در واقع آمريكا و القاعده دو روي يك سكه اند
در اين نكته ترديدي نيست كه تعريف آمريكا از اسلام سياسي پس از حوادث سپتامبر بعد تازه اي يافت و توصيفاتي چون خشونت طلبي و تروريسم را با جسارت و جرات بيشتري متوجه مسلمانان و اسلام نمود
در پي حوادث سپتامبر ايالات متحده آمريكا به كليه ابزارهاي نرم افزاري (تبليغات و ديپلماسي و جنگ رواني ) و سخت افزاري (تهديد و حمله نظامي ) براي حضور و نفوذ در منطقه و پي جويي اهداف و مطامع خود متوسل شده است
« پل ولفوويتز » معاون وزير دفاع آمريكا در سال 1998 (1377 ) و زماني كه عضو پروژه آمريكاي قرن جديد بود اعلام كرد براي آگاه كردن مردم آمريكا از تهديدات تروريسم عربي به يك « پرل هاربر » نياز داريم و بعد از آن كه وي و همراهانش در دولت آمريكا به قدرت رسيدند حادثه 11 سپتامبر اتفاق افتاد

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦


11 سپتامبر و حمله پیشگیرانه به ایران !!!

 پايگاه اينترنتي « آن لاين ژورنال » با اشاره به مطلب فوق با ارايه گزارشي آورده است : « شركت هاي آمريكايي مانند هاليبرتون و بچل حتما خوشحال خواهند شد كه اگر دولت بوش هدف بعدي اش را ايران معرفي كند. واشنگتن تلاش خود را صرف متقاعد كردن افكار عمومي اين كشور براي اين كه ايران در حال حاضر تهديدي براي آمريكا محسوب مي شود آغاز كرده است و البته اين كار نبايد چندان سخت باشد. رسانه هاي خبري يكبار ديگر مملو از دروغ هايي شده است كه از نئومحافظه كاران و جنگ طلبان آمريكايي نقل قول مي كنند . اين رسانه ها هم چنين به جهانيان القا مي كنند كه ايران تسليحات كشتار جمعي در اختيار دارد كه مي تواند ظرف مدت 45 دقيقه به كار گرفته شوند و توانايي هدف قرار گرفتن آمريكا و متحدش اسراييل (رژيم صهيونيستي ) را دارد » .
در ادامه اين گزارش آمده است : « اما شايد افكار عمومي آمريكا اين بار كمتر ساده لوحانه برخورد كنند; زيرا اين حقيقت كه آزادسازي عراق از ابتدا بيشتر به اشغالگري شبيه بود افكار عمومي آمريكا را مخالف يك حمله پيشگيرانه عليه كشور ديگري كرده است . با علم به اين كه نيروهاي آمريكايي به اين زودي ها از عراق باز نمي گردند و هم چنين با افزايش شمار تلفات نيروهاي آمريكايي در عراق مردم آمريكا يك باره متوجه شده اند كه آنها وارد جنگي شده انـد كه هيچ ربطي به حادثه 11 سپتامبر سلاح هاي كشتار جمعي و يا حتي آزادي ندارد » .

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦


سلاح های کشتار جمعی کجاست ؟

    در ادامه اين تحليل با اشاره به عملكرد سازمان ملل و نيروهاي متحد آمريكا دراين زمينه آمده است : مطبوعات و افكار عمومي انگليس سئوالات بسيار سختي را درباره منابع اطلاعي و درستي و صداقت دولت شان مطرح كرده اند. اين موضوع به رسانه هاي آمريكا نيز راه يافته است و روزنامه « نيويورك تايمز » نيز سئوال كردن از دولت بوش درباره توجيه حمله به عراق را آغاز كرده است . بايد پرسيد تسليحات كشتار جمعي را كه بوش از آنها صحبت مي كرد كجا هستند اورانيوم هايي را كه عراق از نيجر وارد كرده كجا هستند ميكروب سياه زخم و گازهاي عصبي « وي .ايكس » كجا هستند به نظر مي رسد با شرايطي كه نيروهاي آمريكايي در عراق و افغانستان دارند مردم آمريكا از حمله احتمالي بوش به ايران حمايت نكنند. آمريكا براي به دست آوردن نفت هاي دوست داشتني كه در ايران وجود دارد چه طور بايد مردم آمريكا را متقاعد كند كه ايران يك تهديد آني و بالقوه براي آمريكا محسوب مي شود پاسخ اين سئوال آشكار است و آن را « پل ولفوويتز » معاون وزير دفاع آمريكا بيان كرده است . وي سال 1998 (1377 ) و زماني كه عضو پروژه آمريكاي قرن جديد بود اعلام كرد براي آگاه كردن مردم آمريكا از تهديدات تروريسم عربي به يك « پرل هاربر » نياز داريم و بعد از آن كه وي و همراهانش در دولت آمريكا به قدرت رسيدند حادثه 11 سپتامبر اتفاق افتاد . »
در خاتمه اين تحليل آمده است : « مردم آمريكا در حال حاضر دولتي دارند كه سياست خارجي آن بر پايه تسلط بر نفت خاورميانه استوار است و با اشغال عراق پايگاهي براي تجهيزات و تسليحات مورد استفاده در حمله به ايران و شايد سوريه و عربستان ايجاد كرده است . هدف نهايي آمريكا تسلط بر جهان است و در اين راه به كسي اجازه مخالفت نمي دهد; حال اگر مردم آمريكا از خواسته بوش براي عملي نمودن اهدافش حمايت نكنند قطعا يك « پرل هاربر » يا 11 سپتامبر ديگر اتفاق خواهد افتاد » .

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦


رسا ترین پیام بوش : آرزوی ساختن جهانی در صلح با منافع آمریکا !


  بوش رساترين پيام خود را در اين زمينه چنين بيان مي كند : « امروز جامعه بين المللي بهترين موقعيت را از زمان ظهور دولت ملت در قرن هجدهم ـ براي ساختن جهاني كه قدرت هاي بزرگ در صلح و آرامش بدون آمادگي دائم جنگي با هم به رقابت بپردازند ـ داراست . » او به دنبال پي ريزي مفاهيم و منافع مشترك براي كل نظام جهاني است كه ارتباط تنگاتنگي با مفاهيم و منافع آمريكايي داشته باشد و در عين حال كه به قدرت هاي بزرگ همانند روسيه چين و كشورهاي اروپايي هشدار مي دهد سياست تطميع را نيز مد نظر قرار مي دهد نقاط ضعف هركدام از اين كشورها را به دقت بازگو مي كند و با احساسات و هيجانات ملت هاي اين كشورها براي رسيدن به توسعه پايدار و آزادي اقتصادي و ثبات داخلي و بين المللي بازي مي كند و به نوعي هم خود بر دولت هاي اين كشورها فشار وارد مي كند و حتي حاضر است در صورتي كه به اتحاد عليه تروريسم نپيوندند ملت هايشان را عليه دولت ها تحريك كند.بنابراين بوش در ادامه مي افزايد ما با تمام قوا در مقابل تهاجم قدرت هاي بزرگ ايستادگي خواهيم كرد و در همين حال از تلاش هاي صلح آميز آنها براي كسب رفاه و پيشرفت هاي تجاري و فرهنگي استقبال مي كنيم .
« پرل هاربر » و 11 سپتامبر
« اعلام اين خبر از سوي مقامات ايراني كه اين كشور به منابع عظيم نفتي دست پيدا كرده است امري است كه آمريكايي ها را به شدت وسوسه كرده است و شركت هاي اين كشور از اين كه دولت بوش احتمالا ايران را هدف بعدي آمريكا معرفي مي كند خوشحال هستند »

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦


هژومونی آ مريکايی پس از جنگ سرد و سياست امپرياليستی آن


   آمريكايي ها درصدد به وجود آوردن نقطه عطفي ديگر در تاريخ روابط بين الملل هستند و لذا يازدهم سپتامبر براي آنها موهبتي بس گرانقدر و با ارزش محسوب مي شود نقاط عطف در تاريخ روابط بين الملل باعث شكل گيري مفاهيم سياست ها نظريات و ظهور قدرت هاي مدرن جديد شده است و تا چندين سال ادبيات قدرتمندي را غالب مي كند كه لاجرم نظام بين الملل و ساختارهاي آن طبق اين ادبيات شكل مي گيرند و به منصه ظهور مي رسند. آخرين نقطه عطف تاريخ روابط بين الملل فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و به تبع آن پايان يافتن جنگ سرد و ظهور نظام ابرقدرتي به رهبري و هژموني آمريكا در سطح نظام جهاني بود. اما اين نقطه عطف نتوانست بار ارزشي و معناي گسترده اي را به ارمغان بياورد.لذا ايالات متحده نتوانست جايگزين مناسبي براي پيشبرد اهداف سياست خارجي و سياست هاي امپرياليستي خود پيدا كند. دامن زدن به بنيادگرايي اسلامي در جهان اسلام و بزرگنمايي خطر افراط گرايي اسلامي در طول اسلام هم نتوانست توجيه گر مناسب و قاطعي براي مداخلات نارواي آمريكايي ها به نيازهاي واهي مختلف در كشورهاي مستقل و اسلامي باشد. زيرا ديري نپاييد كه سياستگذاري سردمداران ايالات متحده مبني بر مطرح كردن خطر پرچم سبز به جاي پرچم قرمز كمونيستي با بحران معنا و هويت رو به رو شد. بنابراين يازدهم سپتامبر بيش از هر چيز براي آمريكايي ها ارزش داشت و آنها براي اين امر بهاي سنگيني پرداختند و حاضر نخواهند شد آن را با بهاي اندك عوض كنند.

نوشته : ۱۱سپتامبر در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦